تبليغاتX
جملاتی برای عشقم


جملاتی برای عشقم





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

اگر تنهاترین ..........

 

دلت راخانه ما کن مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده اي،اي دل کليد استجابت را

بيا يک لحظه با ما باش پيدا کردنش با من

بيفشان قطره اشکي که من هستم خريدارش

بياور قطره اي اخلاص دريا کردنش با من

اگر درها به رويت بسته شد دل بد مکن از ما

در اين خانه دق الباب کن واکردنش با من

به من گو حاجت خود را اجابت ميکنم آني

طلب کن آنچه ميخواهي مهيا کردنش با من

بيا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بياور نيک وبد را جمع ومنها کردنش با من ...

اگر عمري گنه کردي مشو نوميد از رحمت

تو نام توبه را بنويس امضا کردنش با من ...

 

 


نويسنده: مهرداد مورخ: چهارشنبه 17 فروردین1390 در ساعت: 19:27
|+|

عکس های فانتزی عاشقانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرداد مورخ: چهارشنبه 17 فروردین1390 در ساعت: 19:20
|+|

 

 

و من از دیدگان سرد تو یکروز می خوانم

 

سرود تلخ و غمگین خداحافظ

 

مرا از یاد خواهی برد

 

و از یادم نخواهی رفت

 

و من این را خوب می دانم

 

که روزی مرا از خویش خواهی راند

 

وقلبت را که روزی آشیان  گرم عشقم بود

 

همراه  خواهی برد

 

وتو ازیادم نخواهی رفت

 

وچشمان تو هر شب

 

اسمان تیره احساس من را نور می پاشد

 

ومن با خاطراتت زنده خواهم بود

 

چه غمگینم از این رفتن

 

واز این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم

 

مرا از یاد خواهی برد می دانم

 

و می دانم که از یادم نخواهی رفت


نويسنده: مهرداد مورخ: چهارشنبه 17 فروردین1390 در ساعت: 19:11
|+|

تصاویر متحرک

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: مهرداد مورخ: چهارشنبه 17 فروردین1390 در ساعت: 19:3
|+|

بذار ادما بدونن عاشقم عاشقی رسوا

اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمیخوای

اگه دنیا منو بخواد بی تو من دنیا نمیخوام

بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بیقراری

بار عشقمو نمیشه حتی رو کوهم بذاری

من که تک سوار دنیام واسه ی عاشق سواری

بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بیقراری

لحظه ی دل بی قراری

 


نويسنده: مهرداد مورخ: چهارشنبه 17 فروردین1390 در ساعت: 18:49
|+|

عکس های عاشقانه

 


نويسنده: مهرداد مورخ: چهارشنبه 17 فروردین1390 در ساعت: 18:43
|+|

درد کشیدن چه سخت است!... برای کسی که ناله نیز نمی تواند، که
 
حلقوم فریاد ندارد، قلب عصیان ندارد چه می گویم؟

درد کشیدن چه سخت است!...

برای کسی که ناله نیز نمی تواند، که حلقوم فریاد ندارد، قلب عصیان ندارد

چه می گویم؟

حتی نمی تواند بلرزد، اخم کند، نمی تواند در این خلوت مرگبار تنهایی،

حتی بر پیشانی اش مشت

بزند، نمی تواند تحمل کند، نمی تواند... بگرید... نمی دانی برای یک

اسکلت، درد کشیدن چگونه

سخت است! تا کجا سخت است!

نمی دانی گریستن، برای کسی که حدقه ی چشمش جز دو حفره ی

عمیق و بزرگ

پُر خاک نیست، چه رنج آور است! چه می گویم؟ رنج؟ درد؟ سخت؟

این کلمات از آن زنده ها است، از آن دنیای پر از توانستن، پر از بودن و پر از

زندگی کردن است.

اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد، هیچ کلمه ای، هیچ زبانی کاری از

دستش ساخته نیست.

چه بگویم؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان، در اینجا مرنجان، در این جا من

همواره نگران تو ام،

جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش، آنگاه که چشم بر شعله

های پر نشاط و بازیگر

آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازند و یکایک برایت قصه

ای ساز کرده اند،

ناگهان، لبان سیراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از

زندگیت از قصه ای تلخ

بپژمرد. من، از اینجا، نباید جز قلقلک پیاپی خاطره های شیرین و آرزوهای

وسوسه انگیز آمیخته با

شرم و شوق و نوازش، در تو حالتی دیگر ببینم. مرا در اینجا، در این تنهایی

جاوید و ساکتم، آرام بگذار!

تو بیست سال دیگر بی من، باید دست در آغوش لحظات

سرشار از بودن و زندگی کردن؛ باشی

و زندگی کنی...

باشی

و زندگی کنی...

باشی

و زندگی کنی...

آری، باشی

و زندگی کنی...

که دوست داشتن از عشق برتر است

و من،

هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله ی عشق های بلند، پائین نخواهم آورد.


نويسنده: مهرداد مورخ: چهارشنبه 17 فروردین1390 در ساعت: 18:22
|+|

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
اگر روزی زعرش خود به زیر ایی
لباس فقر بپوشی
غرورت رابرای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گوی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در  این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است

نويسنده: مهرداد مورخ: شنبه 9 مرداد1389 در ساعت: 16:17
|+|

بهانه عشق

گفتی كه به احترام دل باران باش باران شدم


 وبه روی گل باریدم گفتی كه ببوس روی نیلوفر را


 از عشق گونه های او را بوسیدم


 گفتی كه ستاره شو،دلی را روشن كن


من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی


كه برای باغ دل پیچك باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم


 گفتی كه برای لحظه ای دریا شو دریا شدم


وتو را به ساحل دیدم گفتی كه بیا


و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم


 و زدوریت نالیدم گفتی كه شكوفه كن


 به فصل پاییز گل دادم و با تَرنُّمتْ روییدم


 گفتی كه بیا و از وفایت بگذر


از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم گفتم


 كه بهانه ات برایم كافیست


 معنای لطیف عشق را فهمیدم

 


نويسنده: مهرداد مورخ: شنبه 9 مرداد1389 در ساعت: 15:49
|+|

شعری از شهریار برای یارم

شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست

متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست

چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم

این‌هم از آب و آینه خواهش ماه كردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌كنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست

ماه عبادتست و من با لب روزه‌دار ازین

قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست

لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست

غفلت كائنات را جنبش سایه‌ها همه

سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست

از غم خود بپرس كو با دل ما چه می‌كند

این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست

عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من

رو به حریم كعبه لطف آله كردنست

گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست

بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را

كوزه آب زندگی توشه راه كردنست

خود برسان به شهریار ای ‌كه درین محیط غم

بی تو نفس كشیدنم عمر تباه كردنست
 

نويسنده: مهرداد مورخ: شنبه 9 مرداد1389 در ساعت: 15:48
|+|

گل من

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من
وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من
آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال
و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من
از صلای ازلی تا به سکوت ابدی
یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من
اشک من نامه نویس است وبجز قاصد راه
نیست در کوی توام نامه رسانی گل من
گاه به مهر عروسان بهاری مه من
گاه با قهر عبوسان خزانی گل من
همره همهمه*ی گله و همپای سکوت
همدم زمزمه*ی نای شبانی گل من
دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح
شهسواری و به رنگینه کمانی گل من
گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من
گه به خونم خط و گه خط امانی گل من
سر سوداگریت با سر سودایی ماست
وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من
طرح و تصویر مکانی و به رنگ*آمیزی
طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من
شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی
چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من

 

 


نويسنده: مهرداد مورخ: شنبه 9 مرداد1389 در ساعت: 15:46
|+|

 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

*********************

 

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 


نويسنده: مهرداد مورخ: شنبه 9 مرداد1389 در ساعت: 15:31
|+|

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

                              شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

                              در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

                              هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت

                         از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت

                                در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

                                بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

                            اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آینه خیلی هم نباید راستگو باشد

                             من مایه رنج تو هستم، راست می گویی

 

 


نويسنده: مهرداد مورخ: شنبه 9 مرداد1389 در ساعت: 15:13
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar 20 & Best-Music-Cod

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ